خانه ی خانوم و آقای میم

ایـــــنجا دلـــــ♡ـــــی تنـــــگ است آنـــجا را نمیــــــدانم...!

زندگیِ دانشجویی و اومدن تعطیلات ^_-

این روزها دائما درحال تلاش برای عادت کردن به شرایط و زندگی جدید با آدم های جدید هستم .

دلتنگم

عنوانم نمیاد...! + تولد

میگویند دوری و دوستی ؟! 

دانشگاه

سلام شنبه ساعت ۴صبح حرکت کردیم شهر دانشجویی برای ثبت نام . چون قرار بود ساعت ۴ بریم آگاه خوابیدم که زود بیدار بشم و خواب نمونم و اینجوری شد که چندبار از خواب پریدم و درواقع خیلی خوب نخوابیدم .
تجربه ی جالبی بود صبح زود حرکت کردن

آسمون تاریکه تاریک بود و جاده هم خیلیی خلوت شاید فقط چندتا دونه ماشین بود. 
تو راه خیلی جاهای قشنگ قشنگ دیدیم که عاشقشون شدم و خداروشکر پیاده شدیم عکس گرفتیم و خیلی خوب بود *_*
روز ثبت نام دانشگاهم یک شنبه بود اما چون شنبه خوب رسیدیم رفتیم که کارارو انجام بدیم اما از بس سخت گرفتن که دیر شد و خابگاه موند واسه روز بعد .
پروسه ی بعدی پیدا کردن هتل بود که انگار تو اون شهر همه چی به زور پیدا میشد نمیدونم چرا

یا شاید ما نمیشناختیم ولی درکل زیاد نبود انگاری . یه هتل یا بهتر بشه گفت مسافرخونه پیدا کردیم و با وسواس رفتیم و یک شبو سر کردیم ناگفته نمونه ک من و مامانم به شدت وسواسی هستیم -_- (خوابگاه نمیدونم چ طور قراره دووم بیارم )
نصفه شب با تکونای تخت و ساختمون از خواب پریدیم و فهمیدیم زلزله اومده اما من خیلی شیک میگفتم بخوابید راه آهنه :)))) (اخه اونجا یه جا دیده بودم نوشته راه آهن و دیده بودم قطار حرکت کنه تکون میخوره باورم نمیشد که یه روز رفتیم اون شهر و اَد همون شب زلزله بخواد بیاد -_- )

حتی رستوران هم داخل شهر نداشت همه شون بیرون شهر بودن خیلی عجیب طورانه ... !!!

آخرم خودمون پیدا نکردیم و تاکسی گرفتیم گفتیم مارو ببره و برد اون سر شهر کبابی منم کوبیده دوست ندارم و غذا زیاد نخوردم -_-

درواقع کلا تو استان ما همه ی شهرها خیلی شلوغه و قدم به قدم همه نوع مغازه ای پیدا میشه از هتل و رستوران گرفته تا هرچی ک بخوای ولی اونجا خیلی سخت پیدا میشد و بیشتر خلوت بود .

حتی بیشتر ساعتاهم خیابونا طرح ترافیک بود (نمیدونم اسمشو درست گفتم یانه) فقط تاکسیا میتونستن عبور کنن و ماهم راهو بلد نبودیم و مجبور بودیم یه مسیری رو دور بزنیم تا به مقصد برسیم .
فردا صبحش رفتیم برای اوکی کردن خوابگاه ،(خداروشکر روز قبل ثبت نامو انجام داده بودیم وگرنه ساعت ۸ونیم صبح دانشگاه جای سوزن انداختن نبود از بس شلوغ بود ) خوابگاهش لباس شویی نداره و من نمیدونم باید چیکار کنم... واقعا شستن یه عالم لباس با دست کاری بس طاقت فرساست تازه به سختی هم خشک میشه [ گریههههه ]
هنوز نمیدونم معلم راهنمایی میشم یا دبیرستان !
دبیرستان بهتره به نظرم ولی سختترم هست .
از الان غم دارم واسش ...
:((((

+دلم نمیخواد هیچوقت پشت سرم دانش آموزا بد بگن :(((
چیزی که تا الان همیشه دیدم ؛ بهترین معلمم ، یه سریا هستن ازش ایراد بگیرن و حرف بزنن پشت سرش :(((

+امروز خیلیی رعدو برق های وحشتناکی میزد و باروووون تقریبا به شکل طوفان میبارید -_-

ترسناک بود :))

+امروز رفتم مدرسه کار داشتم

چرا بعضیا همش میخوان از زیر کار دربرن و تو کار طرف گره بندازن آخههه ....://

+پنجشنبه دوباره حرکت میکنیم وسایلو ببریم و برم خوابگاه کلاسا از شنبه شروع میشه.نمیدونم کی برمیگردم دوباره. بابام میگه اگه غذا نخوری و حالت بد بشه میام برت میدارم و میارم خونه دانشگاه نمیخواد بری :|| (خیلی جدی )

آزمون رانندگیمو نمیرسم بدم و میمونه وقتی برگشتم دوباره .

دانشگاهمون کوچیکه و خوابگاه تو محوطه ی دانشگاهه . درواقع اولش با دیدن صحنه ی روبرو کاملا شوق و ذوقم خوابید و پشیمون شدم . 

اما امیدوارم روزای خوبی توش بگذرونم ^_^

+امیدوارم حالتون خوب باشه .

مواظبِ حالِ خوبتون باشین ^_^

#خانوم_میم

تجربیاتِ من

سلام.

زندگیم خلاصه شده تو آرزوهایی که بهشان نرسیده ام .

آرزوهایی که اکنون پی میبرم به صلاحم نبود و خوشحالم که خدا آنچه که خیر بود ، برایم رقم زد .
لازم به ذکره که بگم هیچوقت تو هیچ آرزو و دعایی به زور از خدا چیزی نخواستم همیشه دعا کردم ؛ اما تهش گفتم خدایا هرچی خودت صلاح میدونی .
و الان از جایگاهی که در آن قرار دارم اصلا پشیمان نیستم بلکه خیلیی خوشحال و راضیم .‌‌..
تو تمام این سالها خیلی بیشتر از سالهای عمرم تجربه کسب کردم...
تجربه هایی که بعدها حکمت اتفاق افتادنش رو درک کردم .
ای کاش هممون توکل کنیم به همون بالایی و ایمان داشته باشیم ک هرچی برای ما اتفاق میفته حکمتی داره شاید الان متوجهش نباشیم اما یقینا یه روزی میفهمیم. 

ترنم رحمت

♦️با صدای روضه‌ی محرم بیدارمان کن
مدت‌هاست بی‌هوشیم!
سلام! خاطرت آرام آقا!
#این_فرجک
⚠️امسال با کانال ترنم رحمت محرمی تر شوید 🖤🍃🌹
کانال تلگرام : @taranomrahmat
کانال آقای میم خوشحال میشیم عضو بشین ^_^ 

بسم رب الحسین

خبرخوب

من دبیری آموزش ریاضی قبول شدم اما شهر خودمون نه !!!!!!

اینقدر هول شدم گردنم درد میکنه ...نمیدونم چرا نتیجه اومد استرس گرفتم به جای آروم شدن...

:((( مامانم میگه بمون نتایج بقیه بیاد بعد تصمیم بگیر ... آخه همه فکرمیکردیم آموزش ابتدایی شهرخودمون قبول میشم :) خیلی عجیب طورانه انتخاب اولمو قبول شدم!

اقای میم یه دفعه ای زنگ زد و پیام داد خودش رفت نگاه کرد برام فرستاد من اصلا خبر نداشتم...

الان به قول آقای میم هم خوشحالیم هم ناراحت...ناراحت واسه فاصله خوشحال واسه اینکه خیلی خوبه 

#خانوم_میم

نظر شما چیه؟!!

اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم !

سلام .
اصلا از این با فاصله نوشتن خوشم نمیاد . احساس میکنم نمیتونم هیچی بنویسم ....نمیدونم چرا !

دلخوشی های کوچک من ...

سلام

۱ ۲
ســــلام👋
قرار است اینجا لحظهـ های باهــ♡ـــم بودنمان را ثبت کنیم .
خوشی هایمان را شریک شویم.
و تا حد امکان غم هایمان را در دلـ♡ـهایمان نگهـ داریم ‌...
دلــ♡ــنوشته هایمان را مینویسیم.
تا همیشه احساسمـ♡ـان تازه بماند.
و هرگز یـــادمان نرود لحظاتی را که پشت ســــر نهادیم ...
یک زوج عاشــــ♡ـــق به نام های
"خانوم و آقای میم "
اینجا مینویسند .

کانال تلگراممون : @delnevise97

•••●از هزاران دلـ♡ یکی را باشد استعداد "عشـ♡ـق"●•••
#خواجوی_کرمانی
Designed By Erfan Powered by Bayan